ماجرا از آنجا آغاز شد که او حواسش پرت بود و غافل از اتفاقات پیش رو بود. ناباورانه احساس کرد که یک حس عجیب دارد.
دقایقی نگذشته بود که به این نتیجه رسید که آتش شهوت در قلبش شعلهور شده است. تاب نیاورد و تسلیم این حس شد.
او میدانست که باید مخفی بماند. هیجان غیرقابل انکار بود. شهوت وجودش را فراگرفته بود و باید این نیاز را برطرف میکرد.
در مکانی پنهان بدن خود را نوازش کرد. هر حرکت حس خوبی به او میداد. حرارت لذت او را در بر گرفته بود.
او خود را به دست شهوت سپرد. همه چیز فراموش شده بود. فقط او بود و کامجویی. این کامجویی بیپایان به نظر میرسید.
لذت به اوج خود رسید. نفس عمیق نشانهای از اوج بود. بدنش از لذت به اوج رسیده بود.
یکباره چیزی توجه او را جلب کرد. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. آیا راز او فاش شده بود.
هیچکس آنجا نبود. خیالش راحت شد. راز او هنوز پنهان مانده بود. لبخندی زد و تصمیم گرفت باز هم لذت ببرد.
او فهمید که فرصتها زودگذرند. از هر حس استفاده کرد. این لحظه خیلی ارزشمند بود.
این روایت پایانی ندارد. با هر لمس بیشتر در لذت غرق شد. 
Home
احله سکس