احله سکس


ماجرا از آنجا آغاز شد که او حواسش پرت بود و غافل از اتفاقات پیش رو بود. ناباورانه احساس کرد که یک حس عجیب دارد. تنهایی قبل از حادثه دقایقی نگذشته بود که به این نتیجه رسید که آتش شهوت در قلبش شعله‌ور شده است. تاب نیاورد و تسلیم این حس شد. شعله‌های خواستن او میدانست که باید مخفی بماند. هیجان غیرقابل انکار بود. شهوت وجودش را فراگرفته بود و باید این نیاز را برطرف میکرد. خفا خواسته‌های پنهان در مکانی پنهان بدن خود را نوازش کرد. هر حرکت حس خوبی به او میداد. حرارت لذت او را در بر گرفته بود. نوازش آرام و شهوانی او خود را به دست شهوت سپرد. همه چیز فراموش شده بود. فقط او بود و کامجویی. این کامجویی بی‌پایان به نظر میرسید. کامجویی بی انتها لذت به اوج خود رسید. نفس عمیق نشانه‌ای از اوج بود. بدنش از لذت به اوج رسیده بود. آرامش بعد از طوفان یکباره چیزی توجه او را جلب کرد. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. آیا راز او فاش شده بود. وحشت از لو رفتن هیچکس آنجا نبود. خیالش راحت شد. راز او هنوز پنهان مانده بود. لبخندی زد و تصمیم گرفت باز هم لذت ببرد. آرامش از نجات یافتن او فهمید که فرصت‌ها زودگذرند. از هر حس استفاده کرد. این لحظه خیلی ارزشمند بود. فهم ارزش لحظه‌ها این روایت پایانی ندارد. با هر لمس بیشتر در لذت غرق شد. ماجرا شهوت بی‌انتها

Related Posts